يحيى دولت آبادى
140
حيات يحيى ( فارسى )
سلطنتآباد با شاه در كشمكش بودهاند و بالاخره دستخط را آنطور كه مايل بوده از شاه گرفتهاند ديگر وقت نشده است مخبر السلطنه مرا ملاقات كند امين السلطان آقا سيد عبد اللّه را بر گرفتن دستخط موافق آگاه كرده او هم با نهايت غرور ميگويد برويد بمجلس منهم الان خواهم آمد امين السلطان با وزراى خود بمجلس وارد مىشود آقا سيد عبد اللّه هم ميرسد اتابك دستخط شاه را كه مشتمل بر اظهار همراهى با مجلس است و اختيار تام دادن بوزراى مسئول ميخواند در اينحال دستخط ديگر از شاه ميآورند باتابك ميدهند خودش ميخواند بىآنكه ديگرى بر مضمون آن آگاه گردد نيم ساعت از شب گذشته مجلس ختم مىشود و چون هيجان و همهمه در مردم زياد است امين السلطان دست آقا سيد عبد اللّه را گرفته ميگويد برويم بالاخانه قدرى صحبت بداريم به خيال اينكه مردم متفرق شوند و خلوت گردد و البته خالى از اضطراب نبوده اين دو نفر كه بالا ميروند امام جمعه كه طرف بىاعتنائى آقا سيد عبد اللّه است دلتنگ مىشود و آقا سيد محمد را نميگذارد همراه آنها برود در باغ طرف شمال بهارستان گوشهئى مينشينند صحبت بدارند آقا سيد عبد اللّه ميفرستد عقب آقا سيد محمد - امام جمعه نميخواهد تنها بماند او را مانع مىشود كه برود و چون آدم كمظرفى است جواب فرستاده آقا سيد عبد اللّه را ميگويد حالا آقا با يار غارش خلوت كرده است ما را چه كار دارد يكساعت از شب ميگذرد امين السلطان و آقا سيد عبد اللّه از عمارت پائين ميآيند كه روانه شوند كالسگه آقا سيد عبد اللّه را بر خلاف رسم داخل بهارستان ميآورند آقا سيد عبد اللّه كالسگهاش دم پله عمارت حاضر است ولى چون اتابك متوحش است همراه او ميآيد كه او را بيرون در بهارستان بكالسگه نشانيده روانه كند و بعد بكالسگه خود سوار شود اتفاقا كالسگه اتابك را ده قدم از در دور تر نگاهداشتهاند اتابك و آقا سيد عبد اللّه از در بيرون ميآيند جمعى هم پشت سر آنها هستند بيرون در سيدى ميآيد پهلوى آقا سيد عبد اللّه از او تقاضائى كرده آقا سيد عبد اللّه را مشغول مينمايد و از طرفى ديگر مشتى خاك به هوا ميپاشند حواس امين السلطان متفرق مىشود كه صداى ششلول بلند شده چند تير پىدرپى به او مىخورد